محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
145
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
كه چگونه بردبار و حليم باشد ، لذا اين بشارت اثرى در او نگذاشت و در اين مرحله دعوت نماينده پادشاه را نپذيرفت . راستى چه مدت است كه يوسف آرزوى آزادى از قيدوبند زندان را دارد ، او مدتهاست كه در وحشت و ظلمت زندان بسر مىبرد . سالهاى متمادى بر غم و درد او سپرى شده و شايد در اين مدت از ديدن خورشيد درخشان ، ماه تابان ، چشمك ستارگان ، كشتزارهاى سبز و زيبا و بوستانهاى باصفا محروم بوده است و در اين مدت غير از نانى خشك و آبى ناگوار و بدمنظره نچشيده است و شايد يك روز پاهايش از قيد و دستهايش از بند و زنجير آزاد نشده باشد و شبها از رمل فرش و از سنگ بالش براى خود ساخته و با دلى پردرد خوابيده است . يوسف تمام اين ناراحتيها و مصائب را در حالى مظلومانه تحمل مىكرد كه كوچكترين گناهى مرتكب نشده بود و تنها به جرم عفت و پاكدامنى و پرهيزكارى چنين بهاى سنگينى را مىپرداخت . اما يوسفى كه تا اين حد محتاج آزادى است ، با اين وجود حاضر نشد زير بار منت و ترحم شاه و تفضل دربار برود . لذا به نمايندهء سلطان مصر گفت : پيش پادشاه بازگرد و از او درخواست كن كه در مورد زنانى كه در منزل عزيز دستهاى خود را بريدند و مرا از روى ستم و به جرم ديگران زندانى كردند تحقيق كند ، تا برائت من قبل از آزاديم روشن و حقيقت داستان من قبل از اينكه مشمول عفو شوم ، آشكار گردد آنگاه من از زندان خارج مىشوم . اعتراف زنان دربار پادشاه مصر فكر خود را بر كار يوسف عليه السّلام متمركز كرد و داستان زنان اشراف مصر را مورد بررسى مجدد قرار داد تا به حقيقت قضايا پى برد و اسرار يوسف زندانى بر او عيان شد ، گرچه پيش از اين ، پادشاه يوسف را جوانى معتمد و امين مىدانست ولى امروز از حقيقت حال يوسف بيشتر آگاه شده و او را به جهت فضل و علم و عقل سرشار به سوى خود فرامىخواند . پادشاه ناگزير ، زنان اشراف را احضار و از آنان سؤال كرد : چه چيز سبب شد كه